به نظرم آن چه که امروز جامعه ما بدان مبتلاست نه تفکر است و نه تفلسف! بلکه تظاهر به تفکر و تظاهر به تفلسف است و این آفتی است که هر زمان در نهاد جامعه ای جای پیدا کند می تواند به تنهایی ریشه تفکر اصیل و حقیقی را در آن جامعه بخشکاند.

آنچه مسلم است  بعد از قرن پنجم هجری ما و عملا تمام مسلمانان، پس از یک دوره رشد با افول و چه بسا انحطاط فکری مواجه شدیم. دلایل مختلفی برای این امر ذکر کرده اند، اما به نظرم آن چه مصطفی ملکیان ذکر می کند پاسخی راه گشاست.

وی به سه عامل اصلی اشاره می کند :

نخست این که اساسا علوم تجربی، اعم از نوع طبیعی و نوع انسانی آن، در جامعه ای رشد می کند که آهنگ عمومی و اراده جمعی شهروندان آن، تغییر جهان بیرون باشد.

دوم آن که هر چه تعداد مراکز قدرت در جهان اسلام بیشتر شد، مشروعیت آن ها به طور افزون تری در اذهان مردم به زیر سوال رفت. هر چه بحث مشروعیت بیشتر در اذهان رخنه می کرد، حکومت ها بیش از پیش مجبور می شدند که خود را اسلامی جلوه دهند. برای این کار، هر حکومتی می بایست درباریانی می داشت- که بخشی از آن ها همان عالمان دینی بودند- تا از این طریق، عالمان دینی بتوانند به حکومت ها مشروعیت بخشند. از همین رو عالمان تجربی مورد اقبال در دربار ها نبودند، چون آن ها نمی توانستند کاری در این جهت انجام دهند.