آیا جامعه فرد را می سازد یا فرد جامعه را می سازد؟ و جامعه فرهنگ خود را به فرد از آموزش یا القاء یا هر روش دیگری انتقال می دهد؟ اگر بگوییم فرد جامعه را می سازد پس فرد یک پدیده طبیعی است، یعنی فرد ساخته شده طبیعت است و جامعه ساخته شده فرد، یعنی شخصیت فرد قبلا در طبیعت ساخته می شود و جامعه، شخصیتی داشته باشد یا نداشته باشد هر چه هست محصول افراد است که افراد در طبیعت ساخته شده اند. عکس قضیه این است که جامعه اصل است و فرد فرع، یعنی جامعه سازنده فرد است نه فرد سازنده جامعه. فرد از آن جهت که ساخته طبیعت است یک شخص هست ولی یک شخصیت نیست، از این جهت او فقط یک حیوان است، یعنی طبیعت فقط یک حیوان خلق می کند مثل حیوانهای دیگر. ولی فرد به اعتبار شخصیتش، یعنی به اعتبار علم و دانشش، زبانش، و به اعتبار فرهنگش فرد است.

اگر شما از یک فرد انسان، مکتسباتش از جامعه را بگیرید، این فردی که در آنجا نشسته یک زبان می داند، یک سلسله افکار دارد، یک سلسله قضاوتها دارد، یک سلسله احساسات دارد، اینها را اگر از او بگیرید چه باقی می ماند؟ فقط یک تن باقی می ماند، یعنی یک جسم و یک اندام شک ندارد که این جسم و اندام مخلوق طبیعت است نه جامعه، ولی شخصیت فرد (یعنی اینکه این شخص الان یک من خاص و یک شخصیت خاص دارد) یک پدیده اجتماعی است شخصیت فرد پدیده اجتماعی است یعنی ساخته جامعه است.
بنابراین نظر دوم این است که جامعه فرد را می سازد ولی در عین حال به قول نویسنده حسابی نظیر قصه مرغ و تخم مرغ در کار است که آیا مرغ از تخم مرغ است یا تخم مرغ از مرغ؟ جواب این است هر دو مرغ از آن تخم مرغ است و آن تخم مرغ دیگر از این مرغ؛ یعنی باید گفت جامعه فرد را می سازد منتها فرد نیز به اعتبار شخصیت اجتماعی اش جامعه را می سازد زیرا افراد دیگر را می سازد که از افراد دیگر جامعه تشکیل می شود.

مارکسیسم بنایش بر اصالت جامعه است این است که مسلک مارکسیسم یک مسلک جبر اجتماعی است منتها چون زیربنای تشکیلات جامعه را اقتصاد می داند، جبر اجتماعی اش برمی گردد به جبر اقتصادی، و از بس که در مسأله اصالت جامعه افراط شد نظریات جدیدی که در اروپا پیدا شده است (اصالت فردی است) همین نظریه اگزیستانسیالیسم، نوعی احیاء اصالت فرد است در مقابل جامعه، که سارتر و دیگران اینهمه تکیه کرده اند روی اختیار و آزادی انسان و اینکه انسان خودش ماهیت خودش را می سازد نه جامعه و نه عامل دیگر البته آن به یک شکل افراطی باز از این طرف رفته، ولی این افراط نتیجه آن تفریط است.

نظریه جدیدی پیدا شده است که در ابتدا خیلی عجیب به نظر می آید که این نظریه را به دورکهیم معروف نسبت می دهند و از او نقل می کنند. او گفته است که جامعه یک مرکب حقیقی است. (و حتی دیدم که به همین ترکیبهای شیمیایی و طبیعی مثال زده) آنها که شما می بینید مستقل از همدیگرند تن ها و جسمها هستند. انسان که به تنش انسان نیست انسان به شخصیت خودش انسان است.

بحث روی من انسانهاست نه روی تن انسانها، شک ندارد که اگر تن انسانها را در نظر بگیرید هرگز تن انسانها با همدیگر مثل اکسیژن و ئیدروژن که با هم ترکیب می شوند در جامعه ترکیب نمیشوند ولی اگر من انسانها و روح انسانها را در نظر بگیرید مرکب است یعنی این منی که الآن من دارم اگر من در جامعه نبودم این من این من نبود من انفرادی من چیز دیگری بود ولی در اثر تأثیری که از جامعه پذیرفته ام (تلقینات، تعلیمات، تربیتها) و به نوبه خودم اثر روی دیگران گذاشته ام من امروز یک منی پیدا کرده ام. این من حاضر من نتیجه یک رابطه متقابل میان من و سایر افراد جامعه است؛ یعنی اگر بخواهیم نظر به این من و این شخصیت بکنیم این من و شخصیت یک امر مجزا از دیگران نیست. آنگاه می گویند فرهنگ بشری ملاک وحدت بشریت است و چون هر قومی یک فرهنگ مخصوص به خود دارد پس هر قومی یک روح اجتماعی مخصوص به خود دارد و فرهنگ مشترک یک قوم یعنی اینکه مثلا من و شما و اینهایی که اینجا هستیم معتقدات مشترکی داریم، تعلیمات مشترکی داریم، احساسات مشترکی داریم که روح ما را یکجور ساخته است.

این امر در واقع به منزله روح آن جامعه است، فرهنگ هر جامعه ای روح آن جامعه است و افراد به منزله اعضای این اندام هستند و لهذا آمدند این جور ادعا کردند (حتی تعبیر را از آن بالاتر بردند) نگفتند آیا فرد جامعه می سازد یا جامعه فرد را؟ گفتند آیا فرد حقیقی است و جامعه انتزاعی و اعتباری یا جامعه حقیقی است و فرد انتزاعی؟ اینها حتی انتخاب می کنند که جامعه حقیقی است و فرد انتزاعی روی این حساب از جنبه منش، از جنبه "من" و شخصیت نه از جنبه به اصطلاح زیستی همه مسائلی را که قبلا در حوزه روانشناسی می دانستند داخل حوزه جامعه شناسی کردند، زیرا روانشناسی افراد را از دید فردی می دید، یعنی چنین فرض می کرد که انسانها در طبیعت با چنین غرایز و تمایلاتی به وجود می آیند، من روانی علیحده دارم، شما روانی علیحده دارید، او روانی علیحده دارد، روانها مثل تن ها از همدیگر جدا هستند و این روانها هستند که دارای چنین خصلت و چنان خصلت می باشند ولی روی این حساب اصلا روانها همه ساخته شده جامعه است و جنبه فردیش جنبه انتزاعی است مسائل روانی را از دید اجتماعی یعنی آن وحدت اجتماعی می بینند نه از دید روح انفرادی.