فرهنگ یکی از مقوله های مهم ارزشی کشورها به حساب م یآید که مبتنی بر آموزش، دانش وعادات م یباشد. در این راستا سیاست گذاری فرهنگ که به آن مهندسی فرهنگ نیز گفته میشود ازاهمیت ویژه ای برخوردار می باشد. از طرف دیگر فناوری های ارتباطی حوزه های فرهنگی, جامعه رابه مؤلفه های تأثیرگذار تبدیل نموده اند و در بخشهای مختلف از جمله اقتصاد نقش آفرینی مینماید بنابراین می توان گفت که فرهنگ بر اقتصاد تأثیرگذار میباشد.امروزه نقش فرهنگ در اقتصاد از محورهای موردتوجه اقتصاددانان است و بر این اساس معتقدند که فرهنگ بر توسعه اقتصادی کشورها مؤثر میباشد در واقع فرهنگ دارایی های زیادی از قبیل مهارتها و محصولات بوجود می آورد که در ارتقاء رفاه جامعه اثر دارد. همچنین منافع فرهنگ و تأثیر آن بر توسعه از طریق توریسم و سرمایه اجتماعی مورد توجه میباشد. جهت فهمیدن اثر فرهنگ بر اقتصاد بایستی توجه داشته باشیم که فرهنگ در واقع ارز شها و هنجارهای سیستمی است که در بین افراد جامعه وجود دارد و در فعالیتهای اقتصادی خود را نشان می دهد.

سیاست گذاری فرهنگ که به آن مهندسی فرهنگ گفته می شود با هدف به کارگیری دقیقتر مدیریتها و سازمانها و طراحی اقدا م ها و فعالیتهای فرهنگی، در جهت تحقق بخشیدن به اهداف انجام می شود. هنگامی که مسئله مشخص شد و ابعاد آن مورد بررسی قرار گرفت سیاستگذاری به منظور محاسبات فنی از مرحله نظر تا عمل اهمیت پیدا می کند. فرهنگ موضوعی کلان و مهم است که با تمام اجزای جامعه و حتی جامعه جهانی به طور مستقیم و غیر مستقیم در ارتباط می باشد. با توجه به اهمیت فرهنگ می توان ادعا نمود که فرهنگ اساس استقلال ملتها می باشد. امروزه تکنولوژ یهای ارتباطی, حوزه های فرهنگی جامعه را به مقوله ای تأثیرگذار تبدیل نموده است. نظریه های فرهنگ به سرعت وارد عرصه های اقتصادی شده است. بنابراین ما بایستی مهندسی فرهنگی را جدی بگیریم و ضمن بررسی فرهنگ جهانی بتوانیم فرهنگ جهانی را مهندسی و در راستای منافع اقتصادی خود مدیریت نماییم. توجه جدی به فرهنگ از ضروریات می باشد، در واقع اگر فرهنگ مورد توجه قرار نگیرد هویت سیاسی اقتصادی جامعه با مخاطره رو به رو مى شود و هویت خود را از دست می دهد. بنابراین اهمیت قانون گذاری در تثبیت نظام و مناسبات اقتصادی بایدموردتوجه قرار گیرد. در مهندسی فرهنگی, ما با پیچیدگی های زیادی روبه رو میباشیم و موضوع آن از عالیترین جلوه های انسانی می باشد و بالطبع انگیزه های متنوعی در این زمینه مؤثر میباشد.

 بررسی اجزاء فرهنگ

 جهت انجام مهندسی فرهنگی بایستی نسبت به ماهیت اجزای تشکیل دهندد فرهنگ جامعه شناخت داشته باشیم. اندیشه، آداب و رسوم اقتصادی از جمله عوامل تشکیل دهنده فرهنگ یک جامعه به حساب م یآید. با بررسی این مسائل باید بین فرهنگ و فرهنگ عمومی وخرده فرهن گها تفکیک قائل شویم. پس از شناخت فرهنگ و اجزای مختلف آن و همچنین بومی نمودن دانش مهندسی فرهنگی باید تکلیف خود را با فرهنگ مشخص نمائیم تا سیست مهای غربی نتواند برای ما تعیین تکلیف کند و ما مصرف کننده آنها به خصوص در حوزه علوم انسانی باشیم. بنابراین بایستی فرهنگ را جام ع در نظر داشته باشیم که هم شامل علم شود هم تمامیت آن را پوشش دهد. عمل مهندسی فرهنگی باید طراحی و محاسبات فنی کار از مرحله نظر تا اجرا باشد تا بتواند الگوسازی نماید

 فرهنگ و استراتژی

 تعاریف متعددی از استراتژی بیان شده است: طرح ریزی، برنام هریزی، موفقیت و اهداف، محیط، مدیریت و رهبری از جمله نقاط مشترک تعاریف م یباشد. استراتژی در حیطه سازمان و مدیریت عبارت است از تجزیه و تحلیل روابط بین سازمان با محیط و توجه به بکارگیری قدرتها و عوامل سیاسی، اقتصادی، فنی، اجتماعی و سازمانى برای به دست آوردن و فراهم کردن حداکثر پشتیبانی و خط مش یهای سازمان. فرهنگ سازمان در قدرت اجتماعی و روانی ظهور می کند. شاید استفاده از هیچکدام از عوامل مدیریت استراتژیک به اندازه عامل اجتماعی و روانی پیچیده و مبهم نباشد زیرا فرهنگ سازمان پدیده مبهمی است، در حال حاضر نه تنها دارابودن توان لازم برای تنظیم و اکنش های استراتژیکی مناسب لازم است بلکه اجرای به هنگام و سریع آن واکنش ها نیز نشانة برتری رقابتی در بازارهای بین المللی است. برای دست یافتن به این برتری شرکت ها باید سرعت عمل داشته باشند. الگوهای ملی و فرهنگی در مدیریت استراتژیک نقش بسزائی ایفا می کنند.

 تأثیر فرهنگ در استراتژی سازمانها

 ابتدا با توجه به اینکه جهت برنام هریزی اقتصادی و سیاست گذاریئ مناسب بایستی استراتژی مشخص داشته باشیم به بررسی نقش فرهنگ در شکل دهی استراتژی سازمان ها م یپردازیم. در مبحث مدیریت استراتژیک در مؤسسه (Vision ) اولین گام دورنمای مطرح م یشود. دورنما هر جایی است که سازمانها قصد رفتن به آنجا را دارند. وظیفه برنامه ریزان استراتژیک فرمول بندی و توضیح آینده روشن و ساده کردن اهداف و مقصودهای استراتژیک است.

 خصوصیات اصلی فرهنگ

 خصوصیات فرهنگ متعدد است و تنها با توسل به پیکره عناصر م یتوان به شناخت عمیق آن دست یافت. برای ارائه تصویری کامل از پیکره عناصر؛ میتوان به شناخت عمیق آن دست یافت. برای ارائه تصویری از خصوصیات فرهنگ به چند مورد آن اشاره م یشود:10- اکتسابی بود2- اشتراکی بودن3- قابلیت انتقال4- تطبیقی بودن اکنون به توضیح مختصری از خصوصیات فرهنگ م یپردازیم: 1- اکتسابی بودن فرهنگ بدین معناست که فرهنگ مقوله ای موروثی نیست بلکه اکتسابی است. فرهنگ از راه آموختن و تجربه کسب م یشود2-.اشتراکی بودن به ماهیت اجتماعی بودن فرهنگ اشاره دارد؛ زیرا فرهنگ کاملاً جمعی است و افراد در آن سهم دارند. هر فردی به عنوان عضوی از اعضا یک گروه، یک سازمان، یا یک جامعه در فرهنگ سهیم است. برای یک فرد یک فرهنگ خاص وجود ندارد.3- قابلیت انتقال فرهنگ بدین  موضوع اشاره دارد که فرهنگ از یک نسل به نسل دیگر انتقال م ییابد.4- تطبیقی بودن؛ یعنی فرهنگ بشر به تطابق با تغییرات محیط بستگی دارد. درست مثل تطابق ژنتیکی جانوران در طی تطابق اجباری با محیط.

 تأثیر متقابل فرهنگ و اقتصاد

 با توجه به اهمیت موضو عهای فرهنگ و اقتصاد م یتوان این ادعا را مطرح نمود که فرهنگ بر اقتصاد تأثیر می گذارد و اقتصاد نیز بر فرهنگ مؤثر میباشد. جهت بررسی دقیق این موضوع بهتر است دو دیدگاهی را که به طور کلاسیک در این مورد مطرح می باشد مورد بررسی قرار دهیم. دیدگاه اول مبتنی بر نظریه ماکس وبر است. او نقش فرهنگ را در مقایسه با اقتصاد برجسته ارزیابی می نماید و بر این باور است که توسعه صنعتی در جوامعی که به توسعه فرهنگی دست نیافت هاند، اتفاق نمی افتد. دیدگاه دوم که مارکس آن را مطرح می کند نقش اقتصاد اهمیت بیشتری دارد. مارکس بر این باور است که دو مفهوم زیربنا و روبنا وجود دارد که اقتصاد به عنوان زیربنا و فرهنگ به عنوان رو بنا مطرح می باشد. بر اساس این دیدگاه فرهنگ از اقتصاد متأثر است. با بررسی دقیق دو دیدگاه فوق متوجه می شویم که هر کدام با اشکالاتی روبه رو م یباشد به عبارت دیگر عناصر مهمی مغفول مانده است. در این راستا با عنایت به مبانی و دیدگاه شریعت اسلامی در مورد فرهنگ و توسعه به این نتیجه  میرسیم که فرهنگ و اقتصاد هر کدامبر اساس عنصر و مؤلفه مهم انسان بایستی تجزیه و تحلیل شود و اثرات آن در نظر گرفته شود. به عنون مثال در مورد مسائل اقتصادی م یتوان گفت که انسان با استفاده از رو شهای اقتصادی تخصیص بهینه منابع بر محیط خود اثر می گذارد و این امر بر فرهنگ تأثیر گذار است ودر ادامه این فرهنگ بار دیگر بر انسان تأثیرگذار است. اگر ابتدا تأکید بر اقتصاد باشد میتوان گفت که اقتصاد بر فرهنگ اثر م یگذارد و این فرهنگ بر انسان تأثیرگذار م یباشد که این امر درتصمی مهای اقتصادی انسان برای شیوه تخصیص منابع تأثیر میگذارد. برای روشن شدن موضوع بهتر است به مثالی اشاره نمایم. در کشورهای اسلامی بعضی از کالاها تولید نمی شود و از لحاظ شریعت جزء کالاهای ممنوعه میباشد. به عبارت دیگر در کشورهای اسلامی فرهنگ مصرف این کالاها وجود ندارد. بنابراین اگر به لحاظ اقتصادی هم مقرون به صرفه باشد باز هم این کالاها تولید نم یشود.

 فرهنگ و رشد و توسعه اقتصادی

 توسعه بدون زمین ههای فرهنگی روی نخواهد داد و هر توسع های بر ابعاد فرهنگی ویژ های متکی است. در سالهای اخیر، به دلیل پیشرف تهای اجتماعی و دگرگون یهای اقتصادی، فرهنگ ازموفقیت مه متری برخوردار شد. امروزه، فرهنگ زمینه و بستر بسیاری از مباحث جدی است که در کشور مطرح م یشود. حتی رشد اقتصادی نیز منوط به توجه به مسائل فرهنگی دانسته شده است. بخشعمد های از مباحث سیاسی و اقتصادی در زمینه فرهنگ و بر روی موضوعات فرهنگی شکل م یگیرد. بنابراین، موقعیت منحصر به فرد فرهنگ بایستى درسیاست گذار یهای اقتصادی مدنظر قرار گیرد. در برنام هریزی و سیاس تگذاری، چند جزء اساسی وجود دارد. نخست آن که باید وضعیت موجود بیان شود. در مرحلة دوم باید چال شهای اصلی و در مرحلة سوم شیوة تغییر وضع موجود به وضعیت مطلوب مورد توجه قرار گیرد. معیارهایی که برای بیان وضع موجود چال شهای اصلی به کار م یرود، جنبه های سیاسی و فنی است، اما شیو ههای بیان وضع موجود، معیارهای انتخاب تدابیر و رو شها برای مقابله با چالشها، ... جنبه فن یتری دارند. مثلاً دربخش فرهنگ به دو دسته معیار برای بیان وضع موجود نیاز داریم. یکی معیارهای گرایشی است، یعنی شاخ صهایی برای سنجش و انداز هگیری ارزش ها و نگرش های فرهنگی و اجتماعی و دیگری معیارهای فعالیتی است، یعنی شاخ صهایی برای انداز هگیری میزان تولیدات فرهنگی، تأسیسات و نظایر آن. با هر نوع هد فگذاری که باشد، به این قبیل فعالی تها نیاز دارد. در اقتصاد ما با کالا سرو کار داریم. هدف اقتصاد افزایش تولیدات برای پاسخ گویی به نیازهای فزاینده است. به این معنا در فرهنگ ه مچنین هدفی وجود دارد، یعنی باید فرهنگ برای رشد تولیدات به کار گرفته شود.

 نسبت فرهنگ و اقتصاد

 سؤالی که وجود دارد آن است که رابطه و نسبت فرهنگ و اقتصاد چیست؟ برخی بر این باور هستند که هیچ نسبتی میان این دو وجود ندارد چرا که در جریان اصلی علم اقتصاد بیشتر مسائل اقتصادی مطرح م یباشد. کتا بهای اقتصادی که معمولآ در تشریح نظریه اقتصاد خرد نگاشته شده اند اقتصاد را علمی اجتماعی توصیف می کنند که در آن درباره دستیابی به هد فهای رقیب به وسیله منابع محدود گفت و گو می شود و کمیابی همواره اساس مشکل اقتصادی شناخته شده و بنابراین در عمل همواره تصمیماتی را اتخاذ می کنند که منابع محدود را به بهترین صورت به نیازهای نامحدود اختصاص دهد. با چنین تعریفی از اقتصاد و با تعیین پیش فر ضهایی مانند انسان عقلایی، کسب حداکثر سود و مطلوبیت و فردگرایی، رفتارهای اقتصادی اعم از تولید کننده و مصرف کننده مورد بررسی قرار م یگیرد. اما بایستی توجه داشت که رفتار حداکثر کردن سود و مطلوبیت از جانب هر یک از عوامل اقتصادی در نهایت موجب ایجاد یک سازمان اجتماعی می شود که به مفهوم ارزشی آن رفاه اجتماعی را در کل حداکثر م یکند و بدین ترتیب از این مسیر به بررسی مسائل کلان اقتصاد پرداخته میشود که این فرآیند در ده ههای اخیر با طر ح مفهوم دول تهای رفاه نقش مهمی را در نوع سیاست گذاری اقتصادی و غیر اقتصادی ئدول تها برجا گذاشته است.

از سوی دیگر بررسی تعاریف موجود در مورد فرهنگ نیز می تواند جنب ههای ارزش و هنجاری رفتارها را توضیح دهد. فرهنگ واژ ه ای است که در کاربرد روزمره به معانی گوناگون به کار می رود اما می توان فرهنگ را در مجموع شیوه زندگی افراد یک جامعه دانست. در این میان تعریف گیدنز از فرهنگ نیز قابل توجه است. او در کتاب جامعه شناسی خود؛ فرهنگ را چنین تعریف می کند:"  فرهنگ عبارت است از ارز شهایی که اعضای یک گروه معین دارند، هنجارهایی که از آن پیروی می کنند و کالاهای  که تولید می کنند". گیدنز در ادامه فرهنگ را مجموعه شیوه زندگی اعضای یک جامعه دانسته و از چگونگی لباس پوشیدن تا سرگرم یهای اوقات فراغت را در زیر مجموعه فرهنگ یک جامعه جای می دهد. به هر حال تعاریف دو مفاهیم فرهنگ و اقتصاد و رابطه بین آنها مورد توافق اکثر اقتصاددانان وجامعه شناسان است.اولین نشانه های وابستگی و به بیان دقیقتر همبستگی میان فرهنگ و اقتصاد را باید در ارتباط با مفهوم جامعه جست وجو کرد.

گیدنز در کتاب جامعه شناسی در تشریح ارتباط میان فرهنگ و جامعه چنین می گوید:" فرهنگ را م یتوان به لحاظ مفهومی از جامعه متمایز کرد اما ارتباط بسیار نزدیکی بین این مفاهیم وجود دارد. فرهنگ به شیوه زندگی اعضای یک جامعه معین مربوط م یشود و جامعه به نظام روابط متقابلی اطلاق می شود که افرادی را که دارای فرهنگ مشترکی هستند به همدیگر مربوط م یسازد". هیچ فرهنگی نم یتواند بدون جامعه وجود داشته باشد و بدین ترتیب ما بدون فرهنگ اصلاً انسان به معنایی که معمولاً این اصطلاح را درک می کنیم، نخواهیم بود. نه زبانی خواهیم داشت که با آن مقاصد خود را بیان کنیم و نه هیچ گونه احساس خودآگاهی و توانایی تفکر و یا تعقل مفاهیم تفکر و تعقل، انسان، جامعه وفرهنگ مهمترین مواردی هستند که می توان آنها را در تشریح ارتباط میان فرهنگ و جامعه که توسط گیدنز صورت گرفته مشاهده کرد. مفهوم انسان عقلایی به عنوان یکی از پی شفر ضهای تعیین کننده و مهم در اقتصاد شناخته می شود و بر اساس این پی شفرض کردار اقتصادی انسا نها در خلال فعالی تهای داقتصادی کاملاً عقلایی می شود. اساسآ انسان اقتصادی رفتارهای عقلایی دارد و از سوی دیگر مفهوم جامعه در اقتصاد در تعیین رویه اقتصاددانان و انشعاب فکری آنها نقش مهمی ایفا می کند. مباحث موجود در اقتصاد کلان در این رابطه می تواند مورد توجه قرار گیرد، چرا که اقتصاد کلان توانسته است اثرات زیادی را بر جهت گیر یهای اقتصادی و غیراقتصادی جوامع برجای بگذارد. به واقع سلطه اقتصاد کلان بر زندگی روزمره افراد جامعه منجر به ایجاد یک هویت منحصر به فرد برای اقتصاد شده است که در نهایت در روند حرکت جامعه به صورت مستقیم و در تک تک افراد جامعه به صورت غیر مستقیم اثرات انکارناشدنی دارد. با وجود این برخی ارتباط میان اقتصاد وفرهنگ را انکار می کنند و یا حداقل به آن توجهی نمی کنند.

شاید مهمترین دلیل این مسئله حذف قضاوت ارزشی است. در صورتی که وظیفه یک اقتصاددان علاوه بر اینکه وظیف های اثباتی است، وظیف های هنجاری و ارزشی نیز م یباشد. بنابراین با در نظر گرفتن این دو وظیفه مهم می توانیم نقش اساسی فرهنگ را بیش از پیش در یابیم. توجه به مقوله فرهنگ برای اقتصاددانان گریزناپذیر است و آن در رابطه با تولیدات مادی جوامع مختلف است. این توجه در عین حال که بنیا نهایش بر اساس تحلی لهای اقتصادی است اما به مسائل فرهنگی این فرآیند به خصوص در بحث ارزش گذاری کالاهای فرهنگی و هنری توجه دارد. بر اساس ارتباط بین فرهنگ و اقتصاد سه اصل زیر را م یتوانیم استنتاج نمائیم:1- چگونگی تبدیل نظام اقتصادی به منبع مستقل معانی فرهنگی. این مسأله شامل ارتباط بین تبلیغات و رسانه، چگونگی ارتقا دادن هوی تهای فرهنگی، دارتباط علم وفناوری با صنعت فرهنگ، انواع نوین رسانه و اینترنت م یشود. همچنین بحث در برگیرنده کاربردهای فرهنگی سیاست های مدیریت، چگونگی جاری شدن فرهنگ زندگی حرف های در دنیای روابط خصوصی افراد است.2-  اثر فرهنگ بر اقتصاد. نقش در شکل دهی « شاخص های فرهنگی » انتخاب مصرف کنندگان و نحوه کاربرد چارچوب ثابت فرهنگی به عنوان منبع نهادینه شناختن الگوهای رفتاری اقتصادی دلخواه.3- چگونگی ایفای نقش به عنوان یک مصرف کننده کارگر، مدیر و زن شاغل و تأثیر زندگی شغلی، تبلیغات، محیط مکا نهای مبادله اقتصادی بر زندگی روزمره.