پس از محرم و صفر و با آغاز ماه رحمت به وجود ولادت پیامبر اکرم (ص) دور جدید سفرهای عمره آغاز می شود. در این رهگذر آن چه را که در تجربه ی عمره ا ی به تجدید میثاق با خدای خود بر آمدم ، توفیق بندگی شد  که  حاصل سفر یادداشت هایی تحت عنوان غربت دل باشد که از منظر یک زائر است که به دغدغه های نگاه خویش بر این سفر رقم خورده است .

تلاش ساده ایست که کوشیده شده است تا در زیارت خویش همه ی دوستداران این سفر را همراه خویش کند تا همدلانه به نگاهی یکسو به پیشگاه حضرت محمد (ص)عرض سلامی باشد.

مهشید رضوی رضوانی

.

.

غربت دل (1)

به درستی به یاد نمی آورم ازکجا شروع شد،اینکه به بهانه ی غربت رفتم سوی زیارت یا زیارت مرا پیش کشاند بسوی غربت تنها در این کشاکش قدم بر می داشتم و قدم در پی قدم تا بر این غربت بیابم ، معنای این دلتنگی مجاورم را،حتی بیشتر از آن در خودم ! یک بار از این سو رفتم و به زیارت پدر عالم جن و انس به سنگین غریب حضرتش رسیدم. زیارتی و دو رکعت نمازی و کمی آسایش در روضه ی رضوان ... اما دلتنگی همچنان باقی ....

دگر بار از سوی دگر رفتم ودر میان گرمای یادآور صحرا و خاک ، خیال مرا به داغ های سخت وسنگین برسینه بلال ویارانش ،ازجا تکان داد و به خود آمدم ،چه آسوده قدم بر می دارم بر مسیر سبیل اهل دیار این خانه ! که روزگاری عزیزانش را به زیر کسا جای داده بود. این سبیل که من از آن عبور می کنم ،چه ساکت و خموش اما تفتیدگی گرمای زمین بر جای پایم ،آتش شد  بر جان من و می گفت : چه سکوتی که سرشار از ناگفته هاست...

 آنگاه دیگر نمی دانی تو ازجنس غربتی یا غربت ترا در بر گرفته است ! غربت بهترین اهل بهشت یا غربتی که در خود می جویی این غربت را؟!  اینجا گاه تو می افزایی بر غربت وگاه غربت می افزاید بر تو! اینجا پا به پای نفس های زنده ای که حیات را برایت معنی کرده اند ، قدم بر می داری و بر یک یک آن ها فخر می کنی و در همین حال به سکوت و درد می نشینی. زیارتی را به معنا می گزینی و تکبیرش را مقدم می داری و اینگونه بر سوزش گرمای جانت که از قدمهایی است که بر مسیر راه این اهل خانه است و به جانت فرو می رود...جمله جمله جامع می خوانی ، جامعه ی کبیره...زیارت جامعه کبیره تا بازگویی سکوتی پر از گفته های دل آشنا بر دلتنگی غربت دل یا بر غربت این اهل دل خانه !

 

السلام علیکم یااهل بیت النبوه وموضع الرساله ومختلف الملائکه و مهبط الوحی و معدن الرحمه...

 

 

غربت دل(2)

   ...و بر این غربت نهفته در تاریخ  و بر این گران قدری غربت مکان و در این انس بر این غربت ، خواندن جامعه مقدم  است  بر گام دیگر در این جستجو...!  گویی روضه ی رضوان ، روضه ای دیگر است ،گویی بهشت را مکانی   دیگر است ! در میان آتش و درد، از میان حرم  بین  حرم، در پاسخی به سکوت ، باز  می گویی زمزمه های عاشقانه ات را .این بار نه از نوع خواندن جامعه ، بلکه بیان ساده ای است از زبان خود!

آغاز می کنی  از غربت دل خود گفتن تا به غربت دل دوست  رسیدن، از غربت دل یار تنها  تا به خلوت خویشتن راه یافتن. این چنین گفتگویی آرام آرام  راه می گشاید تا دل بگشاید  هم از تو و هم  از او. چنین دل ربایی بازمی گشاید ، دستان دل تورا تا رهایش  سازی و پرنده ی پای بسته را آزاد  کنی  تا به نخلستان فرود آید. نخلستانی به یاد آن آه و دم هایی بر چاه آب نخلستان! (زائر اشاره به دیدار از مسجد شیعیان دارد)

اینجا نماز روحی تازه می گیرد ، اینجا دل جان تازه می گیرد ، اینجا در میان  غربت  میان دو حرم ، به حرمی  راه می یابی  که  گرچه حرمی نیست  ،اما حرم است ! اینجا  گرچه  به روضه  نرفته ای تا بی مهر مهر دل بگشایی،اما  مهر را بر مهر می گذاری و روح ولایت بر جانت جاری می شود.اینجا  گرچه بی حرم اما تو به حرم راه یافته ای و نمازت جان تازه می یابد و بی حرم رویت جان می کنی و باز می کنی زمزمه های عاشقانه بر ولی ات را. او را که روزگاری پیش  دراین بین حرم ، به کدامین  گناه به ریسمان  برده اند.... باز می گویی نوای عاشقانه ات را ، چنان که  بر جامعه  باز گفته ای و باز گفتنی  در حیات عمر خویش . حال نماز می گذاری ، چنان که سنت نبی  و  ولی بود .عشق بر نمازت  جاری ست و بر نخلستان مسجد نفسی بر جانت  می دود. اینجا  حرم نیست ، اما حرم هست، اینجا حرم نیست  اما می کوشی تا زنده بمانی و زنده نگه داری حرم را در پی حرم دیگر را !

 

 

 غربت دل (3)

 

 شادی کودکانه ام را در قرائت نمازی ساده به دستانم گرفتم وسوی حرم دویدم تا باز گویم شادی ام را بر مادرم ، تا شادی ام را با او دوچندان کنم  و شاید اندکی بر شادی اش  بیفزایم .این گونه گوشه ای را اختیار کردم تا خود را مهیا  سازم .گوشه ای را به  خلوتی  گزیدم  تا خود را تا با تامل ، ادب حضور را دریابم و خود را مهیای بیان شایسته ای در خور حضرت بیابم...در این خیال بسر می بردم که خیل جمعیتی  وارد صحن حیاط شد ، جمعیتی  که  آرام  اما مطمئن در حرکت بسوی بین الحرمین بود و با زبان بی زبانی به من می گفت،آن چه را که خود می خواستم بگویم ، اما به دیگر بیان خود ، این خیل جمعیت به رنگ سیاه می گفت:"که سالیانی ست که من محزون ومغموم به رنگ سیاه آراسته ام ،به رنگی که از عزای خود گویم ..."جمعیت آراسته به رنگ مشکی ، به سادگی ازسخن مادرم ،  سخنی که  پاسخی بود بر شادی کودکانه ام که از شادی رویت مهر مهرم به دست داشتم.گویی می شنیدم که او می گوید:"سالهاست به رنگ سیاه می گوییم عزای رفته بر جانم را ، بازمی گویم ،یک به یک رنج رفته ر ا بر اهل خانه ام که خدایش گزیده بود و،

مهر را مزد مهر پدر!

اینن چنین ،جمعیت آراسته  به رنگ  سیاه، می گفت  از انتخاب رنگی که  حاکی از  غم سنگین بر غم  مادرم بود. شادی ام به حزن درآمیخت وحزنم رابه شادی ! من حزنی بر می گزیدم که عشق بر آن مقدم بود و شادی بر گزیده بودم که حزن بر آن مقدم بود ! پوششی که به رنگ سیاه  برگزیده شده  بود تا باز گوید مهر وعشقی را که سالیانی ست به حزن  آمیخته است ، حزن شیعه که به عشق جان می گیرید و به حزن می دود تا خود را به میلاد ظهور،امید حیات برساند.

  

 

غربت دل(4)

ازاین وادی در آمدم وازغربت خویش به حزن جان خویش فروآمدم که این حزن را به عشق آمیختم تا دگر بار به پیمان  "الست بربکم"آن را باز گویم  به لبیکی دیگر...  تکرار آن چه گویی تکرار است اما همواره بیان دیگری است ، مگر بگویی در یک نقطه توقف کن . این توقف ممکن نیست که مهر خدایت بر نمی دارد هیچ توقفی را حتی اگر تو بندگی نکنی  وبگویی او تورا رهایت کرده است.  

تو مودب شوی به تادیبی که خدایت کرده است. از خدایی جز خدایی بر نمی آید ودرخدایی اش چه نیاز برآنچه  تو بی مهری  از او تلقی کنی.اگر  تو ادب به بندگی نکرده باشی وخویش را محروم از مهرش ، به چه صورت توانی  او را به خدایی اش محکوم کنی؟! حاشا از خدایی جز خدایی بر آید و این کاستی بر خدا نباشد که آن گاه خدایی بس نا توان است و من در جای پای ابراهیم  قدم بر نمی دارم که  اینگونه آتش جانش به آتش هیزم تعویض کرد واو را لبیک گفت...

قدم بر می دارم به جای پای سلاله اش ، قدم از پی قدم که در اهل او دیده شد. گرچه دین محمدش هنوز برجهان  نتابیده بود،اما چنان توحید محکم بر جای خویش قرار داشت که فاطمه ی بنت اسد به درک آن بر آمده بود. قدم  بردار،  قدمهایی که صدای استخوان های گامهایت را بشنوی .

خواهی شنید آن را در سکوت توحید و بندگی ، صدای کف پاهایت که بر زمین موحدین هزاران سال قدم از پی قدم می گذاری و می شنوی صدای بر هم قرار گرفتن استخوان هایی را که شهادت می دهد بندگی را در سکوتی مطلق. اما چنان که در محشری هر کسی خویش را می جوید، تو نیز قدم

بر دار و قدم بر داشتن به گردشهای هفتگانه حیات و معنای وجودت. بگذار این بار خدایت ذکر بگوید و تو بشنوی . بگذار خدایت تسبیح کند ، تکبیر گوید، تهلیل وحمد گوید که خدایی را در بی نیازی اش خدایی کرده است. بگذار سکوت توبهترین ادب باشد در هیچ بودن وهیچ خواستن !

 

غربت دل(5)

در هیچ بودن وهیچ خواستن، در چنین درکی عظیم تنها به نظاره بنشین و بگذار آن چه را به جانت شنیده ای به چشمان ببینی که سالیان درازیست که به قدمت بشر این حرکت ،گرداگرد او چرخیدن تداوم دارد و کوشش من و تو در این میان هیچ است .تلاشی که در آن می کوشی تا پیامهای عمیق در این فرهنگ معنوی را بازگویی. حال آن که تو خود بیان معنای عمیق فرهنگ شده ای که  بازگوید چگونگی این "فرهنگ معنا"یا"معنای فرهنگ "را .

آن چه را که می کوشی در میان کاستی هایت باز گویی چه ناچیز وبی مقدار ودر بهت و حیرت ترا فرو می برد. بهت و حیرتی که اقتضای عشق است.در این میان ترک وفارس، عرب وعجم، از هر سوی دنیا ، هیچ تفاوتی نیست و تفاوت تنها محصول ذهن ودستان ماست. آنچه هست حقیقتی است که هیچ بیانش نیست . در این ناتوانی ات نظاره گر باش تا بشنوی سکوتی را که نمی توان بیانش کرد...

بگذار این خانه باشد وگرداگرد این خانه بچرخی .چه باک ازاین که عقل آدمی در  عقلانیت خودش درمانده است این که در نفی این عقلانیت ، بار دگر به کاوشی در عقلانیتی دیگر می خواهی بازگویی، آن چه را که در چه باک سر مهر به مهر خویش نهاده است. بیا سکوت کنیم وتنها بشنویم وببینیم.آن گاه دستان خویش را بگشاییم تا در سکوت خود بازگوید قصه ی حیات معنا را...

 اینجا هرچه بیشتر می کوشی بیشتر در حیرت این معنا فرو میروی ،هر آنچه می کنی ، طوافی از پی طواف ، نمازی از پی قرآنی ، قرآنی وذکری از پی هم...هیچ یک نمی تواند بازگوید ،آنچه به قدرت خویش با همه ی حیات مواجه است...

 بگذار حاجی احرام دگر ببندیم و در مطاف و سعی به اقرار به " تقصیر"برآئیم...

 

غربت دل(6)

  پس از اقرار به تقصیر در طول حیاتت ، بگذار برگه هایی از زندگیت ورق بخورد .بگذار این برگ نانوشته بماند تا آن چه می باید به رغم تقدیر نوشته شود .این برگی ست که بسیار خواهانی که بگویی ، همه ی آن چه را که در لحظه لحظه ی زندگیت به بندگی یافتی .اما نمی توانی زیرا که نقص امانت نمی دهد و این جا بر او نقصی نیست . فرصت بده این برگ نانوشته ی زندگیت به قلم تقدیر الهی نوشته شود به دستان پر مهرش. دستانی که می خواند وباز می خواند که او به ما مهربانتر است و این یعنی خدایی کردن او. به چه بهانه ها که می یابد و می جوید ،من وتو و هر یک یک ما.

بگذار بار دیگر  ترا از این نقطه ببینم و هر بار ترا وترا . باز هم ترا یافتن که این جستجو ر اپایانی نیست و بر آن نیز هیچ تردیدی نیست.جستجویی که می جویی و می جویی تا بیابی خویش را در پس راه و بیراهه های رفته از زندگیت. بگذار  یک بار دیگر ترا از این نقطه ببینم که آغازی بر این معنای عمیق یافتن و جستجو بود که در زندگی به دنبال داشتیم. امروز در این جستجوی خویش ناگزیر به ترک کاویدن !

فرصتی ده تا حیات و زندگی به معنای فطری خویش باز گردد و ما به آرامی در نزد خویش اقرار کنیم که در نهادمان فرهنگی داریم که فطرتمان را باز می گشاید و در این باز گشودن تو متعهد براین فرهنگ ! از هر کدام که آغاز کنی به دیگری می رسد و این فرهنگ است که فطرت می نمایاند یا فطرتی که بر چگونه بودن فرهنگ رقم می خورد.

بر این معنا رو سوی خویشتن  خویش سفر کن و فرهیختن ر ا دامن زن. این جا کاویدنی و جستجو در تسلیم است . تسلیم که کاویدنش به تسلیم و تسلیم دیگر تفویض می شود . حال دلو خویش را بر این چاه جانت فکن و بر این جستجویی که سراسر تسلیم است ، بازگوی فرهنگی که فطرت را می شناساند یا فطرتی که فرهنگ آموز می گردد.

باید چشم جان به وسعت حیات اندازم . از این مکان رخت بر بندم وآن چه را که سالیان درازی است آدمیان را به دور خود می گرداند تا این گردش را در حیات و زندگی خود بجویی . این بار یاد می کنم این نظاره را که با تو آغاز شد و این دم نیز به تو ختم می شود تا آغازی دیگر باشد. جان جان کعبه ام بیا سفر در پی بگیریم و هیچ نگوییم و رها واگذاریم تا به رغم تقدیر ،تقدیرمان بازگوید. آرام جان من ، آه ودم های معنای زندگی ام، زم زم بجوش وبنوشان در ابتدا کودک جانت را پس از آن هررهگذر تشنه را . سعی تو در تسلیم است.

والسلام