به نظرم آن چه که امروز جامعه ما بدان مبتلاست نه تفکر است و نه تفلسف! بلکه تظاهر به تفکر و تظاهر به تفلسف است و این آفتی است که هر زمان در نهاد جامعه ای جای پیدا کند می تواند به تنهایی ریشه تفکر اصیل و حقیقی را در آن جامعه بخشکاند.

آنچه مسلم است  بعد از قرن پنجم هجری ما و عملا تمام مسلمانان، پس از یک دوره رشد با افول و چه بسا انحطاط فکری مواجه شدیم. دلایل مختلفی برای این امر ذکر کرده اند، اما به نظرم آن چه مصطفی ملکیان ذکر می کند پاسخی راه گشاست.

وی به سه عامل اصلی اشاره می کند :

نخست این که اساسا علوم تجربی، اعم از نوع طبیعی و نوع انسانی آن، در جامعه ای رشد می کند که آهنگ عمومی و اراده جمعی شهروندان آن، تغییر جهان بیرون باشد.

دوم آن که هر چه تعداد مراکز قدرت در جهان اسلام بیشتر شد، مشروعیت آن ها به طور افزون تری در اذهان مردم به زیر سوال رفت. هر چه بحث مشروعیت بیشتر در اذهان رخنه می کرد، حکومت ها بیش از پیش مجبور می شدند که خود را اسلامی جلوه دهند. برای این کار، هر حکومتی می بایست درباریانی می داشت- که بخشی از آن ها همان عالمان دینی بودند- تا از این طریق، عالمان دینی بتوانند به حکومت ها مشروعیت بخشند. از همین رو عالمان تجربی مورد اقبال در دربار ها نبودند، چون آن ها نمی توانستند کاری در این جهت انجام دهند.

                                                               

عامل سوم این است که بعد از حمله مغولان و تیمور، نوعی روحیه سرخوردگی و شکست در وجدان جمعی مسلمانان جای گیر شد و این تصور در اذهان قدرت گرفت که با قضا و قدر نمیتوان ستیز کرد و هیچ کوششی نمی تواند وضع موجود را تغییر دهد.

به نظرم عامل نخست همچنان پا بر جاست. تا قبل از سده اخیر گویی تفکر انسان ایرانی به این سمت هدایت شده بود که به جای تغییر جهان بیرون به تغییر جهان درون بیندیشد (آن چه که در مسیحیت و یهویدت هم تاکید می شده) مشخص است که از این تفکر درون گرایانه بوی تغییر جهان بیرون به مشام نخواهد رسید.

اما در روزگار حاضر ما با اوصاف متفاوتی مواجهیم. گویی انسان ایرانی امروز نه تنها آنچنان به دنبال تغییر جهان بیرونی نیست بلکه تبدیل شدن به مصرف کننده کالای دیگری چه به مفهوم کالای مادی و چه به مفهوم خوراک تفکری دگر- را با جان و دل پذیرفته است. به نوعی سرنوشت محتوم خود را به گرته برداری و تقلید و تنفس در مسیر دیگری تعبیر نموده است. پس از این انسان باز هم تلاشی برای رشد و تعالی پیش نخواهد آمد.

عامل دوم در روزگار اخیر به گونه دیگری روی می دهد. به این نحو که صرفا آن گونه تفکراتی محلی از اعراب پیدا میکنند که در چهارچوب و ساختاری که دین مشخص کرده است محصور بمانند. وقتی فرایند فکری نتواند از حد و مرزی فراتر رود، در واقع خود فرایند فکری تعطیل می شود. شاید عامل سوم در این روزگار چندان محسوس نباشد زیرا حداقل درد حمله مغول آنچنان برای ما محسوس نیست.

آن چه به نظر من می رسد انسان ایرانی در چند قرن اخیر حال به دلایل بالا و یا به هر دلیل دیگری از تفکر و تولید فکر دور بوده و در نهایت در یک قرن اخیر و به موازات آشنایی با تفکر غرب، دچار آفتی بسیار عمیق نیز شده است. انسان ایرانی پس از آشنایی با تفکر و تعقل انسان غربی دچار خود باختگی، از خود بیگانگی، و یاس و تردید نسبت به خود شد و در نهایت برای سوال چه کنیم خود پاسخی بهتر از تقلید و پیروی پیدا نکرد. به این مفهوم که انسان ایرانی به جای حرکت در مسیر تولید تفکر شروع به ترجمه و تقلید و تلاش برای شبیه شدن به انسان غربی یعنی همان کسی که تا مدتی قبل به عنوان دیگری و موجود پست تعریف شده بود، نمود. امری که پیوسته ادامه دارد.

حال اگر با این فرض که انقلاب اسلامی نقطه عطفی در تاریخ معاصر ایران بوده و امکانی برای شروع طی طریق انسان ایرانی در مسیر تفکر فراهم نموده است حرکت کنیم، باید بیندیشیم که آیا انسان ایرانی موفق به این امر شد یا خیر.

از نگاه من، ما بیش از آن که نقاط قوت قابل اتکا به دست آورده باشیم، با وقفه ای کوتاه مدت همان مسیر آسیب زای قبل از انقلاب را طی کردیم. به این نکته توجه کنیم که بعد از انقلاب ما با پدیده ای به نام انقلاب فرهنگی یا به تعبیر برخی انقلاب دوم مواجه می شویم. در این کار تلاش بر این بود که محتوای دروس ارائه شده در دانشگاه به عنوان یکی از اصلی ترین محافل تولید فکر و محتوا مورد بازنگری، بومی سازی و اسلامی سازی قرار گیرد. اما در عمل این گونه نشد.

پس از گذشت 37 سال از عمر انقلاب ما رسما همچنان در حال ارائه نحله های فکری غرب و معرفی و ترویج تفکرات غربی در دانشگاه های خود هستیم. در واقع انقلاب اسلامی و به طبع آن انقلاب فرهنگی نتوانست در مسیر طی شده درتفکر انسان ایرانی در طی قرن اخیر تفاوتی ایجاد کند.

در این جا معمولا برای تغییر در اوصاف ذکر شده به راهکار حذفی متوسل می شویم که انتخابی رادیکال است. یعنی حذف تفکر غربی از تمام محتوای ارائه شده به جهت ایجاد فضا برای رشد تفکر به اصطلاح بومی. ( هر چند در واقعیت از آن جا که داشته های مان برای ارائه نه چندان است، باز ناچار به ارائه همان تفکرات غرب می شویم!)

دکتر کریم مجتهدی در این باره میگوید:

علم را می‌توان بومی کرد اما نه با تخریب تفکر و علوم انسانی غرب بلکه با شناخت جنبه‌های مثبت تفکر خود، احیای ارزش‌های قدیم، تأمل در امکانات درونی سنت‌های خود و احیای علم تاریخ جدید می‌توان علم و تفکر بومی-ایرانی- اسلامی خود را تولید کنیم. اما این به این معنا نیست که آنچه را در سنت غرب گفته  می شود را نادیده بگیریم.
باید بدون ترس سنت غرب را بخوانیم، بشنویم و بدانیم اما با حفظ اصالت‌های بومی خودمان. ولی شرطش این است که از مسائل کاذب در تفکر فلسفی خود اجتناب کنیم. برای دفاع از فکر سنتی نیازی نیست که ما دکارت و کانت و دیگر فلاسفه غربی را تخریب کنیم!

 آن چه به نظر من برای تغییر و دگرگونی واقع بینانه در این انسداد تفکر انسان ایرانی می رسد به قرار زیر است:                   


1)  ایجاد بستر برای پیشرفت علم و تفکر بومی تا بتوان تفکر بومی و اصالت های سنتی خود را احیا کنیم( هر چند این بستر یازی به مفهوم ایجاد و ارائه دستورالعمل نیست)

2)     ما به جای تلاش برای داشتن فرایند های تفکری مشابه جوامع غربی، باید فرایند های تفکری آن ها را طی کنیم. در این جا تفکر نقادانه راه گشاست که مسلما در تقلید از غربیان نشانی از تفکر نقادانه نخواهد بود.

3)  
جامعه ایرانی جرئت پرسش گری را بیابد و به تعبیر بسیار زیبایی دریابد که:

             اندیشه ناک‌ترین امر در زمانه ما آن است که بفهمیم، هنوز فکر نمی‌کنیم!