1.      فرهنگ را برای حیوانات به کار نمی برند. به عبارتی فرهنگ متمایز کننده ی انسان از دیگر موجودات است. فرهنگ را برای خدا و خدایگان هم به کار نمی برند؛ این کلمه ای است که بیش از همه آلمان ها و انگلیسی ها در مقام نظر و فرانسوی ها در مقام عمل از قرن نوزدهم  برای اشاره به مجموعه­ ی برساخته های بشری و رشد و پیشرفت های انسانی، خواه مادی و خواه معنوی اطلاق کرده و رواجش داده اند.

2.     اوریانا فالاچی (د 2006 م)، یکی از مشهورترین مصاحبه گران زن جهان از ایتالیا کتابی دارد به نام «زندگی، جنگ و دیگر هیچ!» درباره جنگ ویتنام. کجا تمام می شود این جبهه و جنگ و روشن می شود که آرامش چه ارزشی دارد؟!

جبهه یعنی چه؟ وقتی می شنویم یاد جنگ و مبارزه و بکش تا کشته نشوی می افتیم. «جبهه» اسمی است عربی و مشهورترین معنای ابتدایی آن همان «پیشانی» است:

 

جبهه میخارد به ناخن شیر خواب آلوده را
آنکه کاوش میکند با سینه ی افگارِ[1] ما (صائب)

 

تحولات معنایی و مصداقی این کلمه از حوصله و نیاز این بحث خارج است، خلاصه آنکه امروز معنای متداول آن «میدان جنگ» است.[2] دهخدا ذیل مدخل «جبهه ملی» که گمان کنم نخستین گروهی بودند که این کلمه را در ایران شایع کردند، می گوید:

«[جبهه یعنی] گروه و دسته ی سیاسی ای که از چندین حزب مختلف العقیده که در یک موضوع سیاسی اتفاق کلمه داشته باشند، بوجود آید. معمولاً افراد و احزابی که در یک جبهه ملی شرکت می کنند متعهد هستند که اختلافات خود را موقتاً در مرحله دوم قرار داده و موضوع مورد اتفاق را مورد نظر قرار می دهند. این نوع تشکیلات در نیمه ی قرن بیستم در خاور دور و سپس در خاور میانه به وجود آمد.»[3]

3.      کلماتی که هر کس استفاده می کند، از یک سو تبار او و از سوی دیگر دیار او و در چشم اندازی دورتر روی و رویه ی او را نشان می دهد. مجموعه کلمات و گزاره های هر فرد و جمعی، ادبیات او را می سازد و با این ادبیات دیسیپلین و نظام، رفتار و منش ایشان شکل می گیرد و یا دست کم بخشی از آن را می سازد و می تراشد. پرسش این است که اگر در فرهنگ، برساختن بود و رشد و کشت و داشت و برداشت، چرا از جنگ بگوییم و چرا ادبیاتی جنگی استفاده کنیم؟! در جنگ چه خواهیم ساخت، چه خواهیم کاشت و چه خواهیم برداشت جز دود و خون و جنون و جوانی های از دست رفته و حسرت های بر دل نشسته؟ دیگر بس نیست؟! اینها ته مانده های جنگ سرد است و پس مانده های مارکسیسم.

4.      گاهی چاره ای جز جنگ نیست! به حقیقت نیست؟! چگونه مطمئن شویم که چاره ای نیست جز جنگ؟ نکند که ما دیگر ساز و دشمن تراش و بیگانه پرور و دوست آزار شده ایم. شاید، شاید هم نه و بالاخره چاره ای نباشد جز جنگ. گاهی پیش می آید، هستند کسانی که می خواهند ما، آنها باشیم، برای آنها باشیم، نوکرشان، بنده و برده شان، ابزار و آلتشان و بالاخره نباشیم چیزی جز آنها، نگوییم چیزی جز ذکرشان و نپوییم جز راهشان! مرا با ایشان جنگ است؛ من نمی خواهم که آنها من باشند، دیگری را خودی نمی خواهم، اما او را دشمن نیز نمی پندارم، حتا برای حقوقش چنانکه گفت فریاد می کشم و می جنگم تا آن چنان باشد که می خواهد و به آنی برسد که آرزو می کند؛ هر چند من نپسندم. و البته اجازه نخواهم داد که او برای من نقشه ای بکشد بی اجازه و نقشی در نظر بگیرد بی رضایت. اینجا جایی جز جبهه و جنگ باقی نمی ماند و به قول گوته «زندگی شایسته ی کسانی است که در راه آن پیکار می کنند!»

این سطح را من سطح «حضور فرهنگی» می دانم و برای همه جز یک استثناء، یک جبهه قائلم و آن این است که گروه هایی که شتابان برای دیگران حکم مرگ می دهند، حق حیات ندارند. دست کم نه به اندازه ی دیگران که تفاوت ها را می پذیرند و در پی تحمیل و اجبار به دیگری نیستند. به آنان که تحمیل گرند باید تحمیل شود که تحمّل کنند و با آنان که حقی برای دیگران هر چه که هستند قائل نیستند اگر ستم شود تا از قولشان برگردند ستمی نخواهد بود. در این معنا من در کنار همه ی آن دیگران و غیر خودی هایی هستم که دوستشان هم ندارم و نخواهم داشت اما با جبارانی که دگراندیشان و دگرباشان را نابود می خواهند در جنگ و ستیزیم تا آنجا که دست بکشند و حقوق همگان را پاسدارند.

5.      ذهن دوساحتی فروپاشیده است و منطقِ این یا آنی (منطق ارسطویی) تاریخ گذشته است. با جمله ای، جانی که جولیان جینز بر سر حل یک معما را گذاشت، در گور می کنند و از منطق فازی چیزی نمی گویند! زبان تفکر انتقادی را با یک جمله سوزن می زنند و دهانش را می دوزند که درس عبرتی باشد برای دیگران و اسمش را می گذارند مدیریت فرهنگی! جامعه ی ما خسته است از این همه دشمن تراشی، از تعبیر نادرست خودی و غیرخودی، و این که هر که با ما نیست بر ماست! خسته است از این همه دشمنی هایی که با نابخردی در میان خود و بیگانه برای خود ساختیم و جان و جهان ایرانیان را هزینه اش کردیم. جهان امروز، لزوماً آن گونه نمی اندیشد که ما می خواهیم و به ما اجازه نخواهد داد که مدیریتش کنیم و اگر برای همه ی جهان مرگ بخواهیم خدا می داند که جهان چه خواهد خواست. دیگر بس است، بیایید جنگ را تمام کنیم؛ بیایید در کنار دیگران آرام بگیریم و از حقوق خود برخوردار شویم. در اینجا هم می توانید به قول خودتان جبهه ی فرهنگی تشکیل دهید اگر دشمنان را مشخص کنید ونه البته به انگ و ننگ باطل و ظلمانی و غربزده و شرقزده و هزار چیز دیگر را که به راحتی یک نفس که در سینه ی خود می آورید و دمش از سینه ی دیگری برنمی آید روشن کنید. اگر چنین جبهه ای تشکیل شد ما نیز حقوقتان را پاس می داریم و اگر هم هدف و همراه بودیم یارتان خواهیم شد و اگر نه، میدان دایر است و جهان ناظر!

 

سگ بر آن آدمی شرف دارد/ که دل مردمان بیازارد

این سخن را حقیقتی باید/ تا معانی به دل فرو آید

آدمی با تو دست در مطعوم/ سگ ز بیرون آستان محروم

حیف باشد که سگ وفا دارد/ و آدمی دشمنی روا دارد (حافظ، از قطعه ها)

 

                                                                                               شاد باشید.



[1] . افگار: آزرده و زخمی.

[2] . ر.ک به دهخدا، ذیل واژه «جبهة».

[3] . همو.